از ابتدای خلقت تا قیامت
حضرت ابراهیم(ع) بسیار غیرتمند بود به طوریکه در سفر همسرش را در صندوق می گذاشت،و از شدت غیرتش دَر اتاق ها را قفل می کرد و کلید آن را همراه خودش می بُرد، روزی وارد خانه شد، دید جوان زیبائی در خانه به استقبال او آمده، گفت: چه کسی تو را به خانه ی من راه داد،
گفت: صاحب خانه مرا راه داد،
گفت: مگر تو کیستی؟
گفت: من ملک الموت هستم،
گفت: آمده ای که جان مرا بگیری؟
گفت: نه، آمده ام تو را بشارت به خلّت بدهم که خدا تو را خلیل خود قرار داد.
بعد از مدتی که گذشت، مرتبه دیگر آمد و گفت: برای قبض روحت آمده ام،
حضرت فرمود: آیا دیده ای دوستی جان دوستش را بگیرد، 
ملک الموت برگشت و عرض نمود: خدایا شنیدی که خلیلت ابراهیم چه گفت، خطاب شد بگو: آیا دیده ای دوستی از دیدار دوستش بدش بیاید،
بالاخره عزرائیل قبض روح نکرد و برگشت تا اینکه روزی حضرت ابراهیم(ع) برخورد کرد به پیرمرد فرتوتی که هرچه می خورد ار آن طرف تغوط می کرد، وقتی نگاهش به وی افتاد دیگر از زندگی بدش آمد و مرگ خوشایند وی شد.

منبع: کتاب سرگذشت روح از ابتدای خلقت تا قیامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:39  توسط مصطفی  |