داود(ع) کنیزی داشت که هر شب در ها را می بست، و کلیدها را به دست حضرت می داد و حضرت به عبادت می ایستاد. یک شب طبق عادت همیشه که درها را قفل کرده بود ناگهان دید مردی وسط حیاط ایستاده،کنیز گفت: چه کسی تو را داخل حیاط نمود؟
گفت: من کسی هستم که بر همه ی سلاطین بدون اجازه وارد می شوم، داود (ع) چون سخن آن مرد را شنید،
گفت: تو ملک الموت هستی؟ آیا نباید کسی را می فرستادی که من آمادگی برای مرگ پیدا کنم؟
در جواب گفت: من افراد زیادی را فرستادم،
گفت: فرستاده های تو کیایند؟
گفت: پدرت کو و برادرت کو و همسایه و دوستانت کجایند؟
گفت: مُردند،

عزرائیل گفت: اینها فرستادگان من بودند، تو باید می دانستی همچنان که آنها مُردند تو هم می میری، سپس او را قبض روح کرد.

منبع: کتاب سرگذشت روح از ابتدای خلقت تا قیامت